از ابتدای شروع انقلابهای عربی در منطقه، مقالات و دیدگاههای متعددی
پیرامون چرایی شروع این انقلابها , چگونگی آن و روند آنچه که در کشورهای
عربی رخ داده است، نگاشته شده است اما شاید آنچه که از همه چیز مهمتر باشد
این است که آیندة این روند به کجا می انجامد . آیا بهار عربی دچار تابستان
, پاییز و زمستان خواهد شد و یا اینکه در واقع این نه تنها یک بهار بلکه
بیداری است و این بیداری می رود تا شعوب و ملتهای منطقه را به آینده ای
بهتر نوید بخش باشد. در یک تحلیل علمی این سؤال اساسی مطرح است که بین شاخص
های مهم در این انقلابها و دو آیندۀ مورد پیش بینی برای آنها یعنی
اسلامگرایی و دموکراسی کدام یک پیروز میدان خواهند بود؟ و یا اینکه چه نحوۀ
تعاملی بین این دو خواهد بود؟در مجموع چگونگی رابطه اسلام و دموکراسی اگرچه
بحث تازه ای نیست اما در جریان این حوادث و تندبادها از جدی ترین مباحثی
است که در میدان مناقشات نظری باید بدان پرداخته شود. مباحثی که هیچگاه
اهمیت و تازگی خود را از دست نداده است. با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران
بخش مهمی از دل مشغولی اندیشمندان ایرانی و نیز غیر ایرانی مسلمان این
بوده و هست که اصولاً اسلام و تفکرات اسلامی جریانها و روندهای اسلامگرا
چگونه ارتباطی با دموکراسی و مردم سالاری میتوانند داشته باشند. در این
زمینه دیدگاههای متفاوتی مطرح است و آنچه که هم اکنون در بهار عربی نیز با
آن مواجه ایم اهمیت پرداختن به این دیدگاهها را گوشزد میکند شاید بتوان اهم
این دیدگاهها را در سه گروه عمده جای داد :
نخست دیدگاهی که دموکراسی را مفهومی بیگانه با روحی دینی می داند و از
ناسازگاری اسلام و دموکراسی سخن می گوید.
دوم دیدگاهی که اسلام و دموکراسی را سازگار میداند و یا حداقل کوشش می کند
اصول دموکراسی را با اصطلاحات اسلامی بیان نماید
و بالاخره دیدگاه بینابینی که سازگاری در مبانی را نمی پذیرد اما به
ناسازگاری کامل هم معتقد نبوده و با تفاوت قائل شدن بین مبانی و اصول با
شیوه و روش معتقد است که از شیوه ها و روشهای موجود در نظامات سیاسی
دموکراتیک تا جایی که مباینتی با مبانی دینی نداشته باشد می توان بهره
گرفت.
با روشن ساختن مفهوم و ماهیت دقیق دموکراسی و مردم سالاری، سیر تاریخی این
اندیشه در این منطقه مهم، همچنین مفهوم دین و قلمرو آن و دیدگاه مسلمین
نسبت به حاکمیت اسلامگرایان و نیز با بررسی نظرات روشنفکران و عالمان دینی
در این عرصه می توانیم با توجه به واقعیت موجود در صحنة انقلابها در مقایسه
با آنچه که انقلابها در طول تاریخ با آن مواجه بودند خواننده را در پیش
بینی آینده این انقلابها و نیز دموکراسی در منطقه خاورمیانه کمک نمائیم.
به واقع دموکراسی چیست ؟ یک فلسفه است و یا یک ایدئولوژی ؟ و
یا روشی برای اداره جامعه و یکی از انواع نظامهای سیاسی و یا شکلی از اشکال
گوناگون حکومت است؟ بی تردید هر کسی تعریفی از دموکراسی ارائه می دهد و این
مفهوم با ابهامات بسیاری مواجه است و تاکنون اجماعی بین متفکرین و محققین
برجسته جهان برای حل آن صورت نگرفته است. اما تعریفی که با ریشه شناسی
اصطلاح دموکراسی مطابقت دارد و احتمالاً با تأیید همگانی هم روبروست همان
تعریف معروف " حکومت بوسیله مردم " است .دموکراسی اصطلاحی مشتق از ریشه
یونانی "دموکراتیا" است که از دو جزء "دموس "به معنی مردم و "کراتیئن" به
معنی حکومت کردن تشکیل شده است. پیرکلس یونانی میگفت : حکومت ما دموکراسی
نامیده میشود زیرا که اداره آن در دست بسیار است نه در کف اندک. اشکالی که
در این میان وجود داشت همان بود که هرودوت مورخ یونانی بدان پرداخت و آن
اینکه اگر چه در دموکراسی تمام مردم در پیشگاه قانون برابرند اما به سهولت
ممکن است به موبوکراسی یا حکومت عوام و قیادت جهال تنزل یابد و اگر آنگونه
که افلاطون گفت : رهبران همگی از نیکان نیستند و به ایشان اعتماد نتوان کرد
چون اینان برای تأمین بقای محبوبیت همیشه نیازمند پشتیبانی مردمند از این
رو وظیفه خویش را خرسند کردن مردم می دانند و نه آگاه کردنشان، در آن صورت
چه باید کرد؟
به هر تقدیر، برخی تعریف آبراهام لینکن رئیس جمهوری امریکا در
سخنرانی خود در گوتنبرگ در سال 64 19را مناسبترین تعریف نظام دموکراسی
دانسته اند و آن اینکه دموکراسی حکومت مردم است، بوسیله مردم و برای مردم.
اما باز هم سؤال می شود که حکومت بوسیله مردم به چه معناست؟
مردم که نمی توانند همگی فرمان بدهند و بالاخره بخشی از مردم بر بخش دیگری
فرمان می رانند. یعنی فرمانروایانی داریم و فرمانبردارانی . مردمی که قدرت
را اعمال می کنند همیشه همان مردمی نیستند که این قدرت بر آنها اعمال
میشود. تودۀ مردم نمی توانند به اداره حکومت بپردازند، نمیتوانند
کاری انجام دهند و معمولاً نمی توانند از عهده پیشنهاد طرح ها و
قوانین لازم برآیند. تودة مردم نمی توانند حکومت کنند بنابراین حکومت
دموکراتیک در نهایت حکومت نخبگان سیاسی می شود و نه حکومت مردم.
اما اندیشمندانی هم هستند که با این دیدگاه مخالفند مثلاً کارل کوهن در
کتاب دموکراسی خود می نویسد : اشکال از آنجاست که ما معنی حکومت کردن را به
شکل دیگری که می توان متوجه شد مورد دقت قرار نمی دهیم و آن معنی ارشادی
حکومت کردن است یعنی هر کس بر جامعه حکومت کند آن را رهبری و راهنمایی می
کند به این صورت، اِشکال به مفهوم حکومت هم از میان می رود و همه اعضای
جامعه در برقراری هدفهایی که مشترکاً خواستار آنهایند مشارکت می کنند.
در مقابل دیدگاه کوهن ، اندیشمندانی معتقدند که به هر حال دموکراسی امروزی
و آنچه در واقعیت با آن مواجهیم حضور چندین رقیب در عرصه سیاسی است و نه
مشارکت توده های مردم آنها نه حکومت می کنند و نه بر حکومت نظارت دارند.
آنها فقط می توانند هر از گاهی بخشی ظاهری یا مرئی از حکومت را از طریق
انتخابات تنبیه کنند . آنهم به شرطی که در هیاهوی تبلیغات و فریبکاریها
گرفتار نیایند.
در عرف سیاسی غرب مبادی اندیشه دموکراسی به دولت شهرهای یونان باستان مربوط
میشود که در آن نوعی دموکراسی مستقیم وجود داشت و این نوع دموکراسی نیز با
سقوط دولت شهرها از بین رفت. افلاطون ایرادات مهمی به آن نوع دموکراسی داشت
که نکات کلی ایرادهای او حتی در مورد دموکراسیهای قرن بیستم هم درست درمی
آید و در گفتگوهای مربوط به مسائل عمدۀ دموکراسیها مانند سوء استفاده
قدرتمندان از آزادیهای سیاسی , برای تشدید بهره کشی از محرومان و نادانی
تهی دستان برای بهره برداری درست از حقوق قانونی خود و احتمال انحطاط
دموکراسی و مسخ شدن آن به هرج و مرج و آماده شدن زمینه برای روی کار آمدن
حکومتهای خودکامه، هنوز طنین بسیاری از سخنان افلاطون را میتوان شنید. به
هر تقدیر یونانیان از دموکراسی روی گرداندند و از آن زمان تا آغاز حرکت
برای دموکراسی در تحولات قرن هفدهم انگلستان و خصوصاً انقلاب شکوهمند 1688
میلادی علاقه چندانی نسبت به دموکراسی نشان داده نشد.
تحولات سیاسی انگلستان و مبارزات مردم که به مشروطه شدن سلطنت و نهایتاً
نظام پارلمانی منجر شد آثار امثال مونتسکیو و روسو که جریان افکار سیاسی را
وارد مرحله جدیدی نمود و بالاخره تحولاتی که به دو انقلاب مهم یکی استقلال
آمریکا و دیگری انقلاب کبیر فرانسه انجامید همگی بر تحقق اندیشه دموکراسی و
استوار شدن بنیان دموکراسی غرب بر لیبرالیسم اثری عمیق داشت که بر اساس آن
حاکمیت از آن مردم است و از طرفی چون اعمال مستقیم حاکمیت به دست مردم به
ندرت ممکن است، حق انتخاب نماینده و اعمال نظارت بر حکام به عنوان مظهر
حاکمیت مردم رایج گردید. لازمه حاکمیت مردم وجود احزاب متعدد و تکثر گرایی
سیاسی بود، از همین رو نظام چند حزبی و مخالفان سازمان یافته شرط اجتناب
ناپذیر این دموکراسی تلقی شد. هرچند چنانکه منتقدان تأکید می کردند حزب و
نظام نمایندگی و قاعده حکومت اکثریت به اصل حاکمیت مردم آسیبهای اساسی ممکن
است وارد نماید.
در قرن بیستم حکومت اکثریت را برای پیدایش دموکراسی کافی ندانستند و برای
تکمیل آن بر اصل محدودیت و مشروطیت قانونی حکومت تأکید کردند .همانطور که
استبداد اقلیت وجود دارد استبداد اکثریت هم ممکن است.حکومت قانون مانع از
استبداد فرد و اقلیت و اکثریت می شود. پشتوانه اصلی حکومت قانون را اصل
تفکیک قوا قرار دادند و دموکراسی را حکومت مقید و مشروط به قانون دانستند.
چرا که دموکراسی در معنای حاکمیت اکثریت متمایل به نوعی توتالیتاریسم است.
در زمان ما مفهوم قدیمی دموکراسی اکثریتی جای خود را به دموکراسی نخبه گرا
داد . نخبگان سازمان یافته و نیرومند به میدان آمدند اما این امر موانعی
جدی بر سر راه مشارکت واقعی عمومی در زندگی سیاسی بوجود آورد تا جایی که
برخی از نظریه پردازان دموکراسی را اصولاً چیزی بیش از تعدد و رقابت نخبگان
نمی دانند تسلط نخبگان بر تصمیم گیری سیاسی مانع توسعه برابری اجتماعی و
اقتصادی شده است و این همان است که ما امروز به چشم خود شاهد و ناظر آن
هستیم.
بی تردید سخت است که فکر کنیم مردمان این منطقه بدنبال تکرار آن چیزی باشند
که تاکنون در غرب رخ داده است چرا که این همه تجربه تاریخی از قرن هفدهم تا
بیست و یکم را پیش رو دارند و اندیشه دموکراسی از یونان باستان و سیر آن
تاکنون را کمابیش مدّ نظر دارند .
حال اگر بهار عربی بدنبال دموکراسی باشد و بخواهد آن دموکراسی که تاکنون در
غرب محقق شده است را پیاده کند دچار همان مشکلات می شود و چشم انداز آینده
آن سر از همانجا درمی آورد که الان در وال ستریت و خواسته های 99% مردم از
1% شاهد آنیم....
اما چشم انداز آینده دموکراسی در منطقه خاورمیانه در پیامد این بهار عربی
می تواند چیزی فراتر از آنچه تاکنون غرب بدان رسیده است باشد و می شود از
میدان تحریر مصر و شوارع عربی چنین انتظاری داشت.
چنانچه بهار عربی نگاهی نو به نحوه مدیریت جامعه داشته باشد و از چاله
دیکتاتوری به چاه دموکراسی های امتحان پس داده لیبرال غربی گرفتار نیاید که
البته با توجه به وضعیت پیش آمده برای اینگونه دموکراسیها و واقعیت موجود
در صحنه کشورهای غربی به احتمال قریب به یقین همین گونه نیز خواهد بود، این
بهار منجر به ساختن حکومتهایی کارساز خواهد شد و راهی نو درنوردیده خواهد
شد. این راه نو با توجه به پتانسیلهای موجود در درون بافت اجتماعی جوامع
خاورمیانه و با الهام گرفتن از مبانی ارزشی و دانشی موجود در آن و با توجه
به اینکه قدرت به صورتی روزافزون از دست نهادهای حکومتی خارج می شود و در
اختیار مردم عادی و رسانه هایی که از راههای الکترونیکی با هم مرتبط هستند
قرار می گیرد به توزیع تصمیم گیری، به دادن نقش مستقیم تر به شهروندان در
اداره امورو توجه به کرامت انسانی آنها، باز کردن نظام به روی قدرت اقلیت
ها و شفافیت و... منجر خواهد شد . بحرانهای متعدد ارزشی و سیاسی ، جوامع
را در معرض خطر قرار داده است. بهار عربی چنانچه به مسیر درست برود و در
نیمه راه منحرف نگردد, شانسی بزرگ برای بشر امروز جهت گذار از مرحله
دموکراسیهای نمایشی و انتقال به آینده ای بهتر خواهد بود.
اگر قرار باشد آینده بهار عربی چنین دموکراسیهایی در منطقه ما رقم زند
فرجامی بهتر از آنچه که با جنبشهای ناسیونالیستی در دهه پنجاه آغاز نمود و
در دهه های اخیر به دیکتاتوریها دچار شد , نخواهد داشت.
گذشته چراغ راه آینده است . شناخت واقعیت دموکراسیهای کنونی , ضرورت رقم
زدن مرحله ای فراتر را برای منطقه تاریخ ساز ما نوید می دهد.
اما در طرف دیگر این سؤال مطرح است که اگر بهار عربی بدنبال تکرار تجربه ی
دموکراسی لیبرال نخواهند رفت پس چه خواهد کرد؟آیا روی به سوی بنیادگرایی و
افراط گرایی خواهد نمود؟ و یا اسلام اصیل و نوعی از حکومتهای اسلامی را مد
نظر خواهد داشت؟ و یا به تلفیقی از اسلام و دموکراسی خواهد پرداخت؟ این
تلفیق چگونه خواهد بود؟ آیا مدلهای ترکیه، ایران و یا غیر آن تکرار خواهد
شد؟ پاسخ به این سؤالات نیازمند شناخت پایه ای تر از باورها و اندیشه های
موجود در بستر ذهنی و فکری مردمان این منطقه دارد. اینکه بواقع به لحاظ
آموزه ها ، تجربیات پیشین و باورها، مردم منطقه چه انتظاری از دین و حکومت
و حکومتهای پیش رو دارند و از ره آورد این بهار چه می خواهند؟ واقعیت موجود
در صحنه برداشت های ما را تصحیح نموده و در یافتن پاسخ های درست رهنمونمان
می سازد.
آنچه با قرار گرفتن درصحنه و بررسی وقایع و حوادث ماههای اخیر در پی
بیداری دركشورهای عربی بدست می آید این واقعیت مهم و سرنوشت ساز است که
این انقلابها، انقلابهایی حقیقی است ، که در اندازههای متفاوت در منطقه
رخ داده است. این به آن دلیل مهم است که برخی بر این باورند که قدرتهای
بین المللی و نظام سلطه در پشت صحنه، در حال مدیریت این تحولات هستند و این
انقلابها ساختگی است . چنین پیش فرضی راه را بر هرگونه تحلیل درست علمی
وقایع موجود می بندد و اندیشگر را دچار توهم می سازد. در دهه 60 میلادی،
تحولاتی در بعضی از كشورهای عربی منطقه رخ داد و در دهه 90 نیز اروپای شرقی
شاهد رویدادهای بزرگی بود اما حوادث كنونی در منطقه و اعتراضهای زنجیرهای
در غرب، در عمق و عظمت، تفاوتهای بسیار اساسی با آن تحولات دارد و این
موضوع است که موجب می شود این انقلابها را نه بهاری که به زمستان منجر شود
بلکه بیداری ای دانست که تحول ساز است و نه تنها به واپسگرایی نمی انجامد
بلکه منجر به روی کار آمدن افرادی مردمی، میهنپرست و حقیقتاً دمكرات خواهد
شد که متفاوت از پیشینیان خواهند بود.
حضور حقیقی، پیش برنده و هدایتگر مردم و مخالفت پشت صحنه و گاه آشکار
صاحبان نفوذ و قدرت در عرصه بین المللی و منطقه ای با بروز این حوادث،
پشتوانه تحلیل فوق است و این دو تفاوت اساسی است که تحولات كنونی منطقه و
جهان را با رویدادهای مشابه در دهههای گذشته متفاوت می سازد.
بهر تقدیر در نگاهی واقعبینانه به صحنه منطقه ، بهار انقلابها و حركت عظیم
ملتها، نشانه بیداری آنهاست و این بیداری به استناد پیروزی اسلامگرایان
در انتخابات ، صبغه ای اسلامی دارد و البته این بیداری اسلامی به معنای آن
نیست كه همه آنها حكومت اسلامی می خواهند و یا مدل حكومت اسلامی مثلا ایران
را قبول دارند.
حضور توأمان مردم و ارزشهای الهی در جامعه و ارزشهای معنوی و الهی همراه
با اراده مردم و نه تحمیل بر مردم ، راهی نو و اساسی پیش روی مردم منطقه
است چنانچه در این مسیر تسلیم و كوتاهی نه در مرحله باورها و نه در مرحله
عمل، بوجود نیاید .
بازتاب مقاله در روزنامه پنسولا انگلیسی
قطر
مجید کیانی نژاد
کارشناس دیپلماسی عمومی و رسانه ها
سفارت ج.ا.ایران - دوحه